خرید بک لینک

امروز روز خیلی خوبی بود...

صبح که ساعت10 کلاس داشتیم آماده شدم تو حیاط دانشگاه بودم که دیدم بچه ها دارن برمیگردن...

اون ساعت یه اختتامیه نمایشگاه بچه های دانشگاه بود توی یه مجتمع فرهنگی استاد گفته بودید کلاس نیاید بیاد اونجا من اونجام...

برگشتم خوابگاه وسایلمو گذاشتم رفتیم...

یه پسره که خیلی مسخره اس مجری بود اینقد به رفتاراش خندیدیم...آخر سر هم پسر عموش با یه حلقه گل اومد بالا بعد از یه سخنرانی داد به رئیس دانشگاه بندازه گردنش... بدبخت تو شوک بود... پسره خودش هم کلی کیف کرده بود شاسکول

کل سالن ترکیده بود اینقد خندیده بودم که قرمز شده بودم...

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 16:53

صفحه بندی