چِمه چِمه چِمه چِمه چِمه
نمیدونم چِمه
حالم بده سردرگمم و تنها
اونم سرما خورده و جوری بی جوصله اس انگار وجود خارجی ندارم براش
فردا دیگه میشه یه هفته که ندیدمش... برای ما که هفته قبل از شنبه تا جمعه فقط دو روز وَر دل هم نبودیم عجیبه...
دلم براش تنگ شده و ار بی توجهیش دارم اذیت میشم
میخواستم باهاش باشم تا خله رو فراموش کنم برای اونم همین جوره، اونم میخواد دوس دختر قبلیش فراموش کنه ... اینجوری باعث میشه دوتامون هی به اونا فک کنیم و حالمون بد شه...
عصبانیم ازش... این چند روز حتی یه خبر هم ازم نگرفته این من بودم که ازش خبر میگرفتم همش... حتی دیروز هیچ خبری ازش نگرفتم تا ساعت 1 شب که اون موقع خواب بود گمونم... ولی دیروز سراغی ازم نگرفت حتی...
میگه وقتی مریضه بداخلاق و بی حوصله اس... واقعا هم هست خیلیم هست... از دستش خیلی عصبانیم واقعا دلم تنگ شده توی همین مدت کم بخاطر کمبودی که داشتم بهش وابسته شدم شدیدا...
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی